خاطرات شروع دنیات

خوش اومدید

خاطراتی که شاید تجربه ای مشترک باشهزیبا

با شما دوستانم به اشتراک میزارم شاید یادآور لحظات شیرینی برای من و شما باشهمحبت

شیرینیات

دختر گلم عشقه مهربونم این روزا انقد شیرین شدی نگم واست😋 یاد گرفتی میگی نازی صداتو نازک میکنی و میگی نازییییی دلم میره واست عکس رو جلد پوشکتو میبینی و میگی نازی و نازش میکنی😁 صدای آهنگ که پخش میشه خیلی مرتب میشینی و دست میزنی و میگی دَ دَ😁😁😁 بعضی کلمه هارو که میگیم یه جورای خاصی تکرار میکنی😁یکم زودتر نسبت به بقیه حرف زدی عشقم بعضی صبحها که از خواب بیدار میشی تا چشماتو باز میکنی تند تند میگی بله بله😂😂😂 یه جمله های طولانی هم میگی ک من سر در نمیارم  ازشون🤔😀 وای عاشق میوه هایی مخصوصا سیب و موز و هندوونه قبلا سیب پخته بهت میدادم زیاد دوست نداشتی اما  چند وقته که یه سیب بزرگو کامل میخوری تازه بعدشم ک تموم میشه نق میزنیو میگی ماما به ...
6 خرداد 1399

مامان😍😍😍

هانای عزیزم عشقه دلم از دیروز یاد گرفتی که بگی ماما الهی دورت بگردم😍نمیدونی چقد ذوق میکنم وقتی صدام میزنی بیشتر موقعی که گریه میکنی صدام میزنی یه کمم بیشتر از قبل وابستم شدی مثلا وقتی  میرم اتاق گریه میکنی و دنبالم راه میفتی وقتی برمیگردم نگام میکنیو میخندی😚 از هر چیزی کمک میگیری که وایسی حتی بعضی وقتا پامو میگیری ک بلند شی امروزم یاد گرفتی که وقتی یه چیزیو گرفتی و بلند شدی خودت به حالت نشسته برگردی 😊 همه اینا یعنی اینکه تو داری بزرگ میشی تاپ تاپ ابازیرو خیلی بامزه میگی فقط ریتمشو بلدی یه چیزایی سر هم میکنیو میگی که از ریتمش میشه فهمید که داری میگی تاب تاب ابازی😁😁😁 خداروشکر مریضی از تنت رفتو الان خوبی خیلی حالت بد بود ۳ روز از تب داشتی میس...
12 ارديبهشت 1399

چهار دست و پا🤗

هانا جونم عشقه دلم داری بزرگ میشیا انقد مشغولت میشم که کمتر فرصت میکنم واست بنویسم یه اتفاق خوب افتاده که خیلی منتظر دیدنش بودم😍 از ۳ اردیبهشت یاد گرفتی که ۴دست و پا راه بری ی وقتایی خسته میشیو باز سینه خیز میری😁 جوجه ی مامان از دیشب تب کردی فک میکنم به خاطر دندونته منم ۲روزه اصلا نخابیدم امروزم بردمت دکتر،درمانگاه نزدیک خونست واسه همین فرصتی پیش اومد تا واسه اولین بار باهم قدم بزنیم همش تقصیر کروناست که نمیتونیم بریم بیرون هوا خوری🙁 به همه چی با تعجب نگاه میکردی درختا ماشینا آدما و ... وای هانا یه خاطره بامزه واست تعریف کنم😂😂😋😂 دیشب ک دیدم تب داری یهو مسترب شدم آخه تا حالا مریض نشده بودی کنار بابا دراز کشیده بودی منم رفتم پستونکتو شستم ...
6 ارديبهشت 1399

عید ۹۹😩

عشقه دلم هانا جونم نمیدونی چقد برنامه داشتم واسه اولین عیدت،اولین عیدی که پیش مایی اما چه میشه کرد این ویروس لعنتی با اون اسم زشتش همه چیو خراب کرد😠 اسمش کروناست😷 همه قرنطینه شدیم تو خونه از دست این ویروس بدجنس ولی به جاش خیالم راحته که دور از این ویروسیمو الان خونه از هرجایی واسمون بهتره ولی این روزا میگذره عشقم همه چیو واست جبران میکنم👪 ببین تو این عکست خستگی از سر قرنطینه میباره ازت😁 فدای خوشگلیات بشه مامان لیلا😍😍😍😍😍😙😚 ...
7 فروردين 1399

بالاخره نشستی😍

عزیز دلم هانای خوشگلم دیدی بالاخره نشستی قوربون نشستنت برم ۹اسفند اولین بار بود ک بدون کمک من تونستی بشینی عشقه دلم وقتی میخای بیفتی با دستات خودتو کنترل میکنی  که نیفتی هانا جونم چشم چپتو چند وقته میخارونی قرمز شده کوچیکترم شده ولی نمیتونم ببرمت دکتر یه ویروسی اومده که خیلی سریع منتقل میشه محیط بیمارستانا هم آلودست نمیتونم ببرمت دکتر ولی اگه ادامه دار بودو ببینم داری اذیت میشی میبرمت دکتر نگران نباش جونم امسال برنامه چیدیم بریم مسافرت ولی با این اوضاع امسال باید خونه بمونیم حتی عید دیدنی هم نمیشه رفت ولی ایشاله یکم دیگه داروشو میسازنو همه چی درست میشه بازم باهم میریم گردش ببین چقد ناز میشینی😍😘 آخه با عروسکت رفتی اونجا چیکار ...
12 اسفند 1398

سینه خیز👪💖

هانای مامان انقد اتفاقا پشت هم میفته که هنوز باورم نمیشه که داری بزرگ میشی هنوز فک میکنم همون هانای کوچولوی روز اولی که توان انجام هیچ کاریو نداشت هانا جونم نازنینم از ۲۷ام بهمن یاد گرفتی که سینه خیز بری خیلی بامزه اینکارو میکنی یه وقتایی توو حالت چهار دست و پایی ولی بعد دست چپتو تکیه میدی به زمین بد با دست راستت خودتو میکشی جلو 😁 یه وقتایی هم اخم میکنو خیلی سریع میخزی به سمت چیزی که دوسداری خیلی دوسدارم این لحظه هارو واست ثبت کنم از بس که واسم دوستداشتنیو شیرینه وقتی کار جدیدی یاد میگیری خیلی هیجان زده میشم خیلی دوستدارم عشقه دلم ...
2 اسفند 1398

اتفاقای شیرینه ۷ماهگیت

هانا جونم این روزا انقد اتفاقا سریع و پشت هم میفته که یادم میره از قشنگیاشون واست بنویسم مثلا اینکه اولین کلمه ای که گفتی و زود یادت رفت به به بود شکموعه مامان😂😂😂 بعدشم گفتی بابا که این کلمرو هنوز یادته😐😑تو چشام نگاه کردی گفتی بابا قبل از اینکه بگی مامان😑خوبه که میگی بابا ولی یادت باشه اول گفتی بابا😑😑😑 جدیدن مَ مَ هم میگی که نمیدونم منظورت مامانه یا شیر میخای وقتی رو شکمی کلی تلاش میکنی که بکشی خودتو جلو بعد چند دقیقه چند سانتی به جلو حرکت میکنی اما بعد خیلی سریعتر عقبکی میری😂😁 غذا خوردنو خیلی دوسداری چیزای شیرینو بیشتر مثلا فرنی،حریره بادوم،بیسکوییت مادرو سریلاکو دوسداری موزو بیشتر از سیب دوسداری ولی زیاد به سوپ علاقه نشون نمیدی باید بف...
23 بهمن 1398

دندونت🤓😛😢

هانا هانا نمیدونم چرا این اتفاق انقد خوشحالم کرد اصلا احساس کردم تازه مامانت شدم میدونی چی شده تو دندون درآوردی😮🤓 رفته بودیم خونه دایی عیسی ۲۸ام دی ماه کلا بیتاب بودی به مامان جون گفتم فک کنم میخاد دندون هانا دربیاد آب دهنش کم شده و یکم بیتابه مامان جون نگاه کردو گفت درنیومده امروز فرداست ک دربیاد تو بغلم نشسته بودی دستمو دور شکمت حلقه زده بودم یهو دستمو گاز گرفتی یه چیز تیزی رفت تو دستم داد زد وای مامان دندون دارههههه بعد مامان جون استکانو گزاشت رو لثت تو هم گازش زدیو صدای تق تق دندونت ک به لیوان میخورد هممونو خندوند قوربونت برم الهیییییی دیگه هانام دندون داره 😢ولی دلم واسه لثه ی بی دندونت تنگ میشه😆 انقد شکمویی نمیشه از لثت عکس بگیرم ...
30 دی 1398

۶ماهگیت😍

هانای خوشگلم ۲روز پیش واکسن ۶ماهگیتو زدی عشقه دلم شبش تبت خیلی بالا بود کل شبو تا صبح از درد ناله میکردی دردت به جونم استامینوفن بهت دادم پاشویت کردم تا تبت اومر پایین امروز خوبی خداروشکر دیروز پاتو اصلا نمیزاشتی رو زمین این واکسنا اذیتت میکنه اما کمک میکنه بعدا دختر قوی بشی هانا غلت زدند یاد گرفتی میزارمت این سر خونه یهو میبینم اون سر خونه ای ببین تا کجا پیش رفتی😂 صدات کلفته وقتی از خودت صدا درمیاری ماکان میترسه و گریه میکنه قوربون صدات برم من😂😂😂😂 هانا هنوزم که بهت نگاه میکنم باورم نمیشه دختر منی باورم نمیشه مامانتم نمیدونم چرا هربار که میبینمت انگار بار اوله میبینمت نمیدونم قبلنم بهت گفتم یا نه اما هروز واسم یه حس تازه ای شب که میش...
26 دی 1398